
بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی...
بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی ....
نمی بخشمت ....
بخاطر دلی كه برایم شكستی ...
بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی ...
نمی بخشمت ...
بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی ...
بخاطر نمكی كه بر زخمم گذاردی ...
و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك كردی
بازدیدهای دیروز : 1 نفر
كل بازدیدها : 26 نفر
بازدید این ماه : 21 نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
آنگاه که درمی یابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجود تورا نیز با خود خواهد برد...!
زن از شوهرش می پرسه: عزیزم! تو زن خوشگل دوست داری یا زن با شعور؟
شوهرش می گه: هیچ کدوم عزیزم! من تو رو دوست دارم !!










و فکر یار است و چشم گریان
خداوندا چگونه با این همه درد بسازم
شب تاریک را به امید فردای روشن سر می کنم
اما خداوندا غم دوری مرا دیوانه کرده
ولی باز هم غم دوری را
به امید رسیدن به معشوقم
مانند شب تار سر می کنم
افسوس . . .
که فکر یار چاره ای ندارد
آیا می شود فقط برای یکبار هم که شده
روی ماهش را ببینم
بار الها !
با همین چشمان گریانم
از تو می خواهم یا مرا به یارم برسانی
و یا مرا آنقدر دل سنگ کنی
که او را برای همیشه فراموش کنم!
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه سالهاش را بسیار دوست میداشت.
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتیاش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشهگیر شد.
با هیچکس صحبت نمیکرد و سرکار نمیرفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید.
دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جادهای طلائی بهسوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.
مرد وقتی جلوتر رفت، دید فرشتهای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است.
پدر فرشته غمگین را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن میشود، اشکهای تو آنرا خاموش میکند و هروقت دلتنگ میشوی، من هم غمگین میشوم.
پدر در حالی که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت
نمی دانم چرا اینگونه است؟
وقتی نگاه عاشق کسی به توست
می بینی اما
دلت بسته به مهر دیگری ست
بی اعتنا می گذری
و عاشقانه به کسی می نگری
که دلش پیش تو نیست!


با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
.jpg)
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

پیچیدگی دنیا هر روز که می گذرد
برایم پر رنگ تر می شود
چطور می توان کسی را دوست داشت
اما انگار دوست نداشت
چطور می شود زنده ماند و زندگی کرد و نفس کشید
اما ...
اما نشود خندید یا حتی لبخند زد
نه نمی شود
...
روحم از این همه آزار خسته است
دیگر تسلایی نیست
آزرده ام

تبلیغات 